|
نکات ٬ خاطرات و تفکرات بهرام |
|
سهشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸۸ اگر جواد موهاش رو جوادی ژل زده بود...
-دقیقه ٧۵ بازی ایران ١ عربستان ٠ فریاد کر کننده دایی دایی هزاران کیلومتر اونورتر به گوش می رسد. - دقایقی بعد تکل کعبی نیم سانت و فقط نیم سانت کوتاه هست و دروازه ایران باز می شود. فریاد دایی حیا کن و رها کن بلند می شود. -ضربه سر نکونام میلیمتری از بالای دروازه عربستان رد می شود.....یک دنیا آه اگر جواد فقط یک قاشق ژل به فکلش زده بود یا کعبی یک سایز کفش بزرگتر گرفته بود الان دایی اسطورتر کار بلد تر و ....از همیشه بود. اینهمه مفسر و منتقد و فوتبال بلد و.... هم یک دفعه ما گفته بودیم ما گفته بودیم راه نمی انداختند. از شوری و بی نمکی این تماشاگران تعجب نمی کنم. ولی نمی دونم چرا یاد ٢٨ مرداد و مصدق این حرفا افتادم؟ افاضات فنی: آقای دایی تیم ما مثل همیشه بود ولی انضافا عربستان خیلی بهتر از دور رفت بود. هیچ جا این رو در میلیونها نظر فنی داده شده ندیدم ولی بنظر من تیم از دقیقه ٧۵ کم اورد که دقیقا بخاطر سفر و بازی غیر ضروری با کویت بود. مربی بعدی هر کی هستی فقط بدنها رو ٩٠ دقیقه ای کن و بشین کنار و حماسه استرالیا رو به تماشا بشین. سهشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٧ دست گرمی
عیدتان میمون نوروز پیروز و سال نو مبارک. احتمالا یه کم بیشتر بنویسم ولی نه خیلی که مشتری روزانه پیدا کنم که اگه ننوشتم طلبکار بشن. می دونستید از ١٠ محرم (عاشورا) تا ١٧ ربیع الاول(تولد پیامبر) ۶٠ روزه؟ که چی؟ هیچی تولد میلاد بود. سهشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧ بابا تو دیگه کی هستی؟
دانشکده ما و فیزیک در یک ساختمان قرار داره. شنیده بودم یکی از استاداشون خیلی کارش درسته و چند میلیون دلار پول پروژه از این حرفا داره. خلاصه هر روز می دیدمش یک سلام و احوال پرسی گرم می کردم اون معمولا همون طور که پیپش تو دهنش بود سرش رو یا پلک هاشو یکی دو درجه تکون میداد که علیک.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱۳ ب.ظ توسط بهرام چند وقت پیش تو مراسم فارغ التحصیلی دانشجوها که برای ما اجباریه دیدمش که تو ردیف دانشجویان لیسانس فیزیک بود و رفت مدرکش رو گرفت! یکشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧ رتبه بندی
چند روز پیش داشتم با همکاران در مورد سیستم کنکور ایران و استرس اون صحبت می کردیم. بعد همکار کره ای مون گفت کجای کاری ما تو کره از کلاس اول هر ماه رتبه کشوری بهمون میدادن. یک ماه میشی ۲۷۳ بعد ماه دیگه میشی ۴۳۲۸۵۳ و.... می گفت این سیستم جدا از رقابت بین بچه ها و خانواده ها و استرس و خودکشی و .... باعث شکل دادن شخصیت افراد هم میشه.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢۳ ق.ظ توسط بهرام سهشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٧ سینما آزادی
عکس: محل احداث پارکینگ سینما آزادی! ترجمه: بعد از ده سال که سینما در حال ساخت بود حالا یادمون افتاد پارکینگ هم لازم داره! یکشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٧ شغل بدون بازنشستگی!
امروز یکی از بزرگان صنایعی/بیزنسی که اسمش تو خیلی کتابا هست برای یه سمیناری اومده بود دانشگاه. با اینکه خیلی تو کارم نبود گفتم یه سری برم. می دونستم که حدود ۹۵ سالشه و انتظار نداشتم خیلی حال خوبی داشته باشه. از دور که می رفتم اونجا یکی رو دیدم که با ویلچر داشتند میاوردنش. حدس زدم که خودشه. نزدیک که رفتم دیدم یکی دیگه است. بعد که نفر اصلی رو دیدم واقعا تعجب آور بود. بزنم به تخته سالم٬ خوش هیکل٬ بسیار حواس جمع و یه دو ساعتی سمینار داد. به روش اوور هد.گفت داره دو کتاب دیگه هم می نویسه. بیزنس کارت رو که رد دو بدل می کردیم دیدم ایمیل توش نیست. ایمیلش رو خواستم روش بنویسم که گفت هیچ وقت ایمیل استفاده نکرده! کتاب اتو بیوگرافی اش هم اونجا بود. تا ۲۰ سالگی کشاورزی در کانزاس بعد استاد ام آی تی...
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٠ ق.ظ توسط بهرام نکته جالب دیگه اینکه یه بنده خدایی همراه اون ویلچریه بود برای ترو خشک کردنش. ظاهرا همراهش خیلی جلسات اینطوری رفته بود چون موقع بحث طرف کلی وارد بحث شد و نظر کارشناسی می داد! چهارشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٦ عید و سال نو مبارک
![]() سهشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦ شباهت لهجه
این روزها ساعتها باید با افراد مختلف برای استخدام٬ قبل از دعوت به دانشگاه برای مصاحبه حضوری٬ به صورت تلفنی یه نیم ساعتی صحبت کنیم. امروز با یه کره ای صحبت می کردیم که انگلیسی رو به طرز عجیبی با لهجه اصفهانی حرف می زد. از بس که جلوی خنده ام گرفتم که داشتم منفجر می شدم.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٠٩ ب.ظ توسط بهرام سهشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦ تويوتا ٬ وال مارت ٬ ساده زيستی!
امروز مدیر عامل یکی از شرکتهای زیر مجموعه تویوتا بازدیدی از دانشکده داشت. می گفت قطعه ای (پنل های داخلی ماشین) که ما می سازیم ۸۷ دقیقه بعد روی ماشین در حال نصب خواهد بود. برای هر دقیقه تاخیر پنج هزار دلار باید جریمه بدیم. یک چیز جالب هم می گفت. می گفت بیشتر ماشین آلات شرکت رو بصورت دست دوم از بازار می خریم. این ایده رو وقتی با روئسای وال مارت گرفته. می گفت صندلی های اتاق جلسات مدیران این شرکت موفق (شاید موفق ترین) از نوع پلاستیکی و تاشو بود!
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٠٢ ب.ظ توسط بهرام شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٦ دربانک
در بانک دولتی ۱: روز اول یه کم به رتق و فتق امور مالی که ۶-۷ سال بود ول شده بود رسیدم و روز دوم برای انتقال مقداری پول به بانک دیگه رفتم همون بانک. رئیس شعبه با صدای بلند: آقای فلانی این که نشد کارای بانکی تونو ما می کنیم پولشو می بری جای دیگه؟ بانک دولتی ۲: =آقا برای پرداخت عوارض خروج کجا برم؟ برو بالا. =ولی گفتند تا دو ساعت کسی اینجا نیست. میشه شما بیگیرید؟ میشه ولی برای آمریکا نمی دونم چقدر میشه. (باصدای بلند) ممد عوارض خروج برای آمریکا چقدره؟ ممد:والا نرفتم نمی دونم. اصغر تو آمریکا رفتی؟ نه. جواد تو رفتی؟ نه .... هیشکی نرفته. نمی دونم چقدر میشه..... برو ببین رو اون تابلو ننوشته! [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ اينجا هم هستم Friends Blogroll Me! |
